|
و تو اي آموزگار بزرگ درسهاي شگفت من! اي كه دست كينهتوز مرگ در آن حال عطشم به نوشيدن جرعههايي كه از چشمه جاويد درون پر از عجايبت در پيمانههاي زرين كلماتت ميريختي, مرا بيتاب كرده بود, در اين كوير سوخته پر هول تنها رها كرد, اي كه به من آموختي كه عشقي فراتر از انسان و فروتر از خدا نيز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پر آفتاب و زيباي «ارادت» است و آن بيتابي پرنياز و دردمند دو روح خويشاوند است, آشنايي دو تنهاي سرگردان بيپناه در غربت پرهراس و خفقانآور اين عالم است, كه عالميان همه همزبانان و هموطنان همند, برادران و خواهران همند و در خانه خويشند و بر دامن زمين, مادر خويش و در سايه زمان, پدر خويش, كه زادگان زمين و زمانهاند و ساكنان خاك, ...... و تو آموختي كه آنچه دو روح خويشاوند را, در غربت اين آسمان و زمين بيدرد, دردمند ميدارد و نيازمند بيتاب يكديگر ميسازد دوست داشتن است, و من در نگاه تو, اي خويشاوند بزرگ من, اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار! ديدم كه تبعيدي اين زميني. ...... و اكنون تو با مرگ رفتهاي و من, اينجا, تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر «نفس», «گامي» به تو نزديكتر ميشوم و... اين زندگي من است
امیدوارم امشب شب یلدایی خوبی داشته باشید...
|