|
|
|
|
|
بیائید همه با هم به اصل خود برگردیم...به آئین پاک اهورائی اجدادمان.... مسافرانی بی مقصد-- وصندلی هایی که از ازل ِ خاطره ام، جایی نداشتند! کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواه د... جوانی، --دست در زیر چانه -- بر بخار شیشه، تشنگی ماهی را می کشد... پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه پیاله ای خاموش... -- وپُر-- از خالی ِ رویا. من اما... هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم فریادی می سازم: «آقا همین ایستگاه جهان نگه دار... پیاده می شم!» ( الف لام ميم ) و کودک خسته و گرسنه در آغوش مادر می آرامد ....و خواب خــــــدا می بيند ( حا ميم ) و مادر زير سنگ ريزه های عدالت ...پرچم سفيد در دست دارد ( طا ها ) و پدر دستانش را آويزان از طناب خشم ....روی گردن يارانش می بيند دين من عشق است که نه پيامبری دارد و نه به ارث رسيده ...******* آزادی پرنده. شليک سقوط !...آزادی******** کابوس من شبیه زنی است که پناه برده به گوشه ای که چسبیده به دنیا ... و تمام دیوارش را نوشته هایی نمور پر کرده اند که هزار سال است بی وقفه هوا می خواهند ... زنی که تمام ثانیه ها را پشت سرش خفه کرده است مبادا بیدار شوند کودکان احساسش ! کابوس من شبیه بارانی است از خون زنی که از هر قطره اش درختی می روید بر انحنای پیشانی تاریخ... خونی که می چکد از دستان چرکین تعصب ! تموم که شد برد و گذاشت کنار ِ مَرد. مردی که هنوز کامل نبود و رنگش پريده بود. بوی يخ هم می داد. بوی يخ در حال ذوب... نگاهش کرد. جلو رفت... دقت کرد.. برگشت عقب .. راضی بود! چشمش به مرد افتاد که دستش تمنای اثر رو داشت.. خنديد. مرد با ترديد زمزمه کرد: مثل من...؟! سوال مرد تامل داشت، اما.. خسته بود...آخرين اثر رو هم خلق کرده بود... و مَرد کامل شده بود . عرق رو از پيشونيش پاک کرد.جلو اومد.دست خيسش رو به چشم های زلال اثر کشيد... لبخند زد خــدا « و زن اتفاق افتاد ديشب در خواب پيرمردی ،دندانش را به من عيدی داد! گفت تا وقتی نان نباشد، لازمش ندارد... عید قربان... و درد هايی که کهنه تر می شوند احتمالا مبارک |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:40 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:8 توسط غریبه
|
|
|||||