تبليغاتX
خانه زیبایی

با عرض سلام خدمت همه ی دوستان عزیز من یکی دوبار قبل برای دوست عزیزم آقا مهدی مطلب نوشتم حالا یه بار دیگه فرصت پیش اومد تا بتونم براش مطلب بنویسم انشاالله که خوشتون بیاد .

راستش این مطلب ربط داره به چند تا خودکشی تو شهر خودمون که هنوز هم از بعضی جاها میشنویم و توی یه شهر کوچیک مثل شهرما داره از تعداد انگشت های دست میگذره .آره همون خودکشی های عاشقانه رو می گم که جدیدا توسط قرص برنج بصورت موفقیت آمیز اثر بخشی می کنه . من تویه دانشگاه با خیلی از بچه ها راجع به این جور مسائل صحبت می کردم البته باید بگم که دوستام از خاطرات خودشون برام می گفتن و به نوعی من سنگ صبورشون بودم . تو بین این خاطرات یه خاطره به نظر من خیلی جالب بود که می خوام براتون بگم . یکی از دوستای من بچه ی خیلی با استعدادی بود که مثلا توی دانشگاه هم که بود درسارو خیلی راحت پاس می کرد و مشکلی ازاین بابت نداشت. موقع پیش دانشگاهی هم کلاس کنکوری که می رفت  رتبه هاش خیلی بالا بود که مسئولای موسسه بهش می گفتن تو حتما دریکی از دانشگاههای خوب تو یه رشته عالی قبول می شی . این دوست من سه ما قبل از کنکور عاشقه یکی از آشنایان خودشون میشه طوریکه این علاقه روی درساش تأثیر می ذاره بگفته ی خودش که دختره خیلی با وقار و سنگین بوده .دوست من تا قبل از اینکه به دختره موضوع علاقه خودشو بگه یه جورایی تعقیبش می کرده تا اینکه یه روز بعد از مدرسه دوست ما از دور مراقب عشقش بود یه ماشین زیره پای دختره نگه می داره و یه حرفی به دختره می زنه ، دختره هم میاد سمت اون راننده و بدون اینکه چیزی بگه یه سیلی آبدار تو گوش راننده می زنه از این جا به بعد علاقه دوست ما به دختره صد چندان می شه ، زنگ میزنه به دختره بهش موضوع رو میگه ، دختره بهش می گه باشه ولی یه شرط داره به شرط اینکه تو حتما دانشگاه تهران قبول بشی هر وقت اسمتو توی روزنامه زدن روز بعدش بیا خواستگاری . دوست ما هم قبول می کنه . سر کنکور دوست ما میاد تستارو جواب بده نمی تونه چون شرط دختره یادش میومد بهش استرس دست میداد نمی تونست جواب بده خلاصه هیچی دوست ما توی دانشگاه آزاد قبول می شه ، زنگ میزه برای دختره میگه من نتونستم تهران قبول بشم ، دختره بهش میگه من سر حرفم هستم تو نتونستی شر ط رو اجرا کنی از این لحظه به بعد هم دیگه با من تماس نگیر و رابطمون هم دیگه تموم شد، دوست ما هر چی اصرار می کنه تأثیری نداره و بقول معروف مرغ یه پا داره . دوست ما هم کنترل خودشو از دست میده و با اینکه بچه ی نماز خون و معتقدی بود برای فراموش کردن هر چی که بود شروع می کنه به خوردن مشروب اونم برای همه روز هفته بجز روزهای تعطیل که باباش از صبح خونه بود ، یه چند ماهی همین جوری سپری میشه تا اینکه یه روز با دوستاش میره کوهنوردی ، میرن تا یه جاهایی بساطشون پهن می کنن تا غذا بخورن بعد از غذا بساط مشروب رو پهن می کنن تا مشروب بخورن ، قبل از خوردن هر پیک مشروب معمولا یسری جملاتی رو میگن مثلا به سلامتی عزیزان و ... از این جور جملات . قبل از پیک آخر یکی میگه من می خوام یه چیز بگم حالا چه جور تو اون حالت مستی این جمله به ذهنش رسید نمی دونم . برگشت گفت این پیک آخر می خوریم بیاد اون کسایی که ما دوستشون داریم ولی اونا خبر ندارن و بیاد اون کسایی که مارو دوست دارن ولی خودمون خبر نداریم .همون جا دوست ما یه مقدار فکر می کنه دیگه اون پیک آخر هم رو نمی خوره با خودش میگه شاید یکی به من علاقمند باشه من خودم خبر ندارم این چه کاریه من دارم با خودم می کنم که همین جوری هم میشه تو دانشگاه یکی از همکلاسی های ما با هیچ پسری حرف نمی زد حتی سلام علیک با همکلاسی های پسر ، نگو دختره خاطرخواه این دوست ما بوده دوستمون خبر نداشته ، که دختره خیلی با کلاس و مایه دار بود حتی وضع و اوضای مالیشون از این دوستمون خیلی بهتر بود ، که باهم رفیق می شن و فکر کنم همین روزا ازدواج کنند . من فکر میکنم حرف اون پسر ه برای اکثر آدما اتفاق بیفته نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ازاینکه سرتون رو بدرد آوردم معذرت می خوام انشالله هر آرزویی دارین برآورده بشه  الهی آمین (مقایسه خودکشی و اون جمله با خودتون) در پناه خداوند متعال *************** (محمد-د)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 16:34  توسط غریبه  |