|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:20 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند، گدايي عشق ميکنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند اما همين که مطمئن شدند . مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورند. دکتر علي شريعتي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:46 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم تو را در آیئنه چشمانم می بینم در پرده پندارم در جای جای وجودم در محراب سینه ام در کعبه ام الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری در همه نفسهایم جاری هستی در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند و هر طپش دلم تو را فریاد می زند خدایادر کعبه چرا؟ تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟ نو در جان منی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:30 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی ?و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرايشگر گفت: "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند " مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:56 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت دوستان قدیمی من نمیتونم چیزی بگم جز اینکه شرمندهستم که تو این مدت نه آپ شدم نه به کسی نظر دادم و نه به کسی سر زدم امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:5 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:53 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:23 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیائید همه با هم به اصل خود برگردیم...به آئین پاک اهورائی اجدادمان.... مسافرانی بی مقصد-- وصندلی هایی که از ازل ِ خاطره ام، جایی نداشتند! کودکی گرسنه از مادر بوی نان داغ می خواه د... جوانی، --دست در زیر چانه -- بر بخار شیشه، تشنگی ماهی را می کشد... پیرزنی دلخوش، پیاله ای به همسفرش می بخشد در راه پیاله ای خاموش... -- وپُر-- از خالی ِ رویا. من اما... هنوزایستاده در کنار آخرین ردیف ازخفقان قلبم فریادی می سازم: «آقا همین ایستگاه جهان نگه دار... پیاده می شم!» ( الف لام ميم ) و کودک خسته و گرسنه در آغوش مادر می آرامد ....و خواب خــــــدا می بيند ( حا ميم ) و مادر زير سنگ ريزه های عدالت ...پرچم سفيد در دست دارد ( طا ها ) و پدر دستانش را آويزان از طناب خشم ....روی گردن يارانش می بيند دين من عشق است که نه پيامبری دارد و نه به ارث رسيده ...******* آزادی پرنده. شليک سقوط !...آزادی******** کابوس من شبیه زنی است که پناه برده به گوشه ای که چسبیده به دنیا ... و تمام دیوارش را نوشته هایی نمور پر کرده اند که هزار سال است بی وقفه هوا می خواهند ... زنی که تمام ثانیه ها را پشت سرش خفه کرده است مبادا بیدار شوند کودکان احساسش ! کابوس من شبیه بارانی است از خون زنی که از هر قطره اش درختی می روید بر انحنای پیشانی تاریخ... خونی که می چکد از دستان چرکین تعصب ! تموم که شد برد و گذاشت کنار ِ مَرد. مردی که هنوز کامل نبود و رنگش پريده بود. بوی يخ هم می داد. بوی يخ در حال ذوب... نگاهش کرد. جلو رفت... دقت کرد.. برگشت عقب .. راضی بود! چشمش به مرد افتاد که دستش تمنای اثر رو داشت.. خنديد. مرد با ترديد زمزمه کرد: مثل من...؟! سوال مرد تامل داشت، اما.. خسته بود...آخرين اثر رو هم خلق کرده بود... و مَرد کامل شده بود . عرق رو از پيشونيش پاک کرد.جلو اومد.دست خيسش رو به چشم های زلال اثر کشيد... لبخند زد خــدا « و زن اتفاق افتاد ديشب در خواب پيرمردی ،دندانش را به من عيدی داد! گفت تا وقتی نان نباشد، لازمش ندارد... عید قربان... و درد هايی که کهنه تر می شوند احتمالا مبارک |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:40 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
||||
|
|||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:8 توسط غریبه
|
|
|||||
|
|
|
||||
|
|
|||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:8 توسط غریبه
|
|
|||||