|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:33 توسط غریبه
|
|
||||
|
|
|
|
|
یک داستان واقعی اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:28 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
حکایت غم انگیز خیابان های تهران و سئول در این دو شهر پیش از انقلاب به دنبال مسافرت شهردار وقت تهران به سئول در سال ۱۳۵۴ درجهت همكاري بين دو كشور سنگ بناي دو خيابان بزرگ در پايتخت دو كشور گذاشته شد.خیابانی در تهران با نام سئول و خیابانی در سئول با نام تهران در این قرار داد شهردار سئول آروز می کند این تفاهم باعث گردد تا سئول نیز به مانند تهران شهر پیشرفته ای گردد و این درست در زمانی بوده است که وضعیت اقتصادی مردم کره نابسامان بوده است.نکته جالب آن است که خيابان تهران تنها اسم خارجي در میان خیابان های سئول است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:21 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:20 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند، گدايي عشق ميکنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند اما همين که مطمئن شدند . مردانگي را در کمال نامردي به جا مي آورند. دکتر علي شريعتي |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:46 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا از من دور نیستی که به دور دست ها بنگرم از دیده ام نرفته ای که دیدنت را آرزو کنم پنهان نبوده ای که برای پیدا کردنت از پای در آیم با همه نا پیدایی در همه جا پیدایی الهی خود را فراموش کرده ام که به یاد تو باشم از دیگران گسسته ام که به تو بپیوندم تو را در آیئنه چشمانم می بینم در پرده پندارم در جای جای وجودم در محراب سینه ام در کعبه ام الهی تو درجویبار رگهایم جریان داری در همه نفسهایم جاری هستی در شگفتیهای وجودم بودنت را به تما شا گذاشته ای هر نگاهم تو را آیئنه داری می کند و هر طپش دلم تو را فریاد می زند خدایادر کعبه چرا؟ تو در دیده منی سر گشتگی در بادیه ها چرا؟ تو در دل منی در بی سوئی ها و بی کرانگی ها چرا؟ نو در جان منی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:30 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی ?و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرايشگر گفت: "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند " مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:56 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خدمت دوستان قدیمی من نمیتونم چیزی بگم جز اینکه شرمندهستم که تو این مدت نه آپ شدم نه به کسی نظر دادم و نه به کسی سر زدم امیدوارم به بزرگی خودتون منو ببخشید |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:5 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:53 توسط غریبه
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:23 توسط غریبه
|
|
||